تفاوتهای ساختمانی مغز مرد و زن :
پژوهشگران عصب شناسی ، مغز زنان و مردان را در دستگاه ام.ار.آی گذارده و واکنشهای مغز آنها را مورد تحقیق قرار داده اند . در مغز زنان اتصال ها و ارتباط های بیشتری بین دو نیمکره چپ و راست وجود دارد که به آنها این توانایی را می دهد تا از مهارت گفتاری بهتری نسبت به مردان برخوردار باشند . از طرف دیگر در مردان ارتباط کمتری بین دو نیمکره مغزشان وجود داشته و به آنها این قابلیت را می دهد تا مهارت بیشتری در استدلالهای انتزاعی و هوش دیداری و فضایی داشته باشند . در خصوص وظایفی که توانایی جسمی می طلبند مغز مردان بهتر عمل می کند .مغز مردها تخصصی تر است.این صرفا به این معنا ست که تقسیم کار صورت گرفته است . به عبارت دیگر ، نیمکره راست مغز مردها با عملکرد های بینایی و فضایی سروکار دارد فعالیتهایی نظیر کسب مهارتهای فیزیکی ، تطابق های چشمی و ماهیچه ای . در حالی که نیمکره چپ به مهارتهای کفتاری و شناختی اختصاص یافته است ، مهارتهایی نظیر بیان احساسات و درک مسائل انتزاعی است .از طرفی مغز زنها عمومی تر است به این معنا که هر دو نیمکره راست و چپ مغز زنها با هم روی مشکلات کار کرده و هر دو عملکردهای مشابه دارند و تقسیم کار صورت نگرفته . به همین دلیل است که بعضی از مردم احساس می کنند مردها در مقایسه با زنها از سرعت تصمیم گیری و قابلیت درک بیشتری برخوردارند . از جنبه دیگر اگر یکی از نیمکره های مغز زنی آسیب ببیند ، نیمکره دیگر قادر به کپی کردن تمامی قابلیتهای نیمکره تخریب شده است ،می تواند مسئولیت تمامی کارها و عملکردهای زندگی او را به عهده بگیرد اما نظیر این حالت در خصوص مردان صادق نیست چنانچه نیمکره چپ وی بواسطه سکته مغزی آسیب ببیند ،این امکان وجود دارد که توانایی تکلم را از دست بدهد چراکه نیمکره راست مغز آنها تنها می تواند عملکردهای بینایی و فضایی را سازماندهی کند . قابل ذکر است میزان سلولهای مغز مردان 4 درصد بیشتر از زنهاست و مغز آنان 100 گرم سنگین تر است .
چرا برنامه نویسی مبتنی بر مولفه اهمیت دارد؟
صنایعی که به طور کامل رشد کرده اند و یا مهندسین منضبط چگونه با توسعه سیستمهای پیچیده برخورد می کنند؟برای نمونه صنایع خودکار، ماشینهای خیلی پیچیده را با استفاده از مولفه ها ( با هر اندازه ای از خیلی کوچک مثل پیچ تا زیر سیستمهای پیچیده مثل موتورها و جعبه دنده ها و ... ) می سازند. کارخانه های خودکار مدرن ، به عنوان ایجادکنندگان سیستم مشهور شده اند تا تولیدکنندگان سیستم. به خاطر اینکه صنایع و مهندسین منضبط با استفاده موثر از مولفه ها ( که با تنظیم استانداردها که قابلیت همکاری آنها را تعریف می کنند) تحت تاثیر قرار گرفته اند. صنایع، استانداردهای مولفه ای را برای قطعات قابل تعویض و ابزارهای اسمبلی ساده را ، برای سرعت بخشیدن به توسعه محصولات پیچیده تر پذیرفته اند این تحولات انقلاب صنعتی است که تغییر چشمگیری در تولیدات صورت گرفته است ، در صنعت نرم افزاری محصولات هنوز هم بیشتر دستی ( مصنوع دست) هستند. بازدهی ( بهره وری ) پایین است ،کیفیت تضمین شده نیست ، پروژه ها دارای خطا هستند (مثلا در انتقال اطلاعات دارای خطا هستند که این خطا در مواقعی رخ می دهد که وسیله دریافت کننده داده ها قادر به مدیریت یا کاربرد اطلاعات با همان سرعت ارسال نیست). این چنین پدیده یا عارضه بحران نرم افزاری شناخته شد.
پیامد اصلی مهندسی نرم افزار متضمن این است که چگونه نرم افزاری کارآمد و با کیفیت ایجاد شود . مولفه ها در بسیاری موارد توسط مهندسین نرم افزار به عنوان یک تکنولوژی مهم برای مقابله با بحران نرم افزاری استفاده می شوند .انقلاب صنعتی نرم افزار از طریق مهندسی نرم افزار مبتنی بر مولفه ها رخ داده است.
چندین دلیل مهم وجود دارد که چرا برنامه نویسی مبتنی بر مولفه اهمیت دارند. این نوع برنامه نویـسی، سطح بالاتـری ازانتزاع را فراهـم می کند. تعـداد زیادی از مـولفـه های کتـابـخانه ای قابل استفاده مـجدد وجود دارند که به تـوسعه برنامه های کاربردی در قلمروهای مختلف کمک می کند.
سه هدف اصلی از برنامه نویسی مبتنی بر مولفه عبارتند از :
*غلبه بر پیچیدگی * مدیریت تغییر * قابلیت استفاده مجدد.
غلبه بر پیچیدگی: ما در یک دنیای پیچیده ای از عصر انفجار اطلاعات زندگی می کنیم .طبق تحقیقات انجام گرفته توسط تیمی در دانشگاه برکلی : دنیا ما بین یک و دو اگزا بایت اطلاعات بی نظیر در هر سال تولید می کند که تقریبا 250 مگا بایت برای هر مرد ، زن و بچه در روی زمین است . هر اگزا بایت یک بیلییون گیگا بایت است . در علم کامپیوتر اندازه پیچیدگی نرم افزار به طور قابل توجه در حال افزایش است .. برنامه نویسی مبتنی بر مولفه یک روش موثر با نام تقسیم و غلبه را برای برخورد با پیچیدگی نرم افزار فراهم می کند.
مدیریت تغییر:تغییرات در مهندسی نرم افزار ذاتی است ، تغییر خواسته های کاربران ، تغییر مشخصه ها ، تغییر کارکنان ، تغییر بودجه ، تغییر تکنولوژی و غیره.یکی از اهداف اساسی مهندسی نرم افزار تاکیید بر اهمیت مدیریت تغییر می باشد.برنامه نویسی مبتنی بر مولفه یک روش موثر به نام برنامه ریزی برای تغییر و ساخت طراحی را برای برخورد با تغییرات در مهندسی نرم افزار فراهم آورده است . مولفه ها به آسانی با خواسته های جدید و در حال تغییر وفق داده می شوند . مهندسین نرم افزار توافـق کرده اند که روش بـهتر در برخـورد با تغییرات دائمی در ساخت سیستمها ، مولفه های قابل استفاده مجدد می باشند.
قابلیت استفاده مجدد: نرم افزار با قابلیت استفاده مجدد باعث می شود که طراحی و پیاده سازی فقط یکبار انجام گیرد و در زمینه ها و قلمرو های متفاوتی بارها و بارها مورد استفاده قرار گیرد که قابلیت استفاده مجدد باعث افزایش بازدهی ، بکارگیری مفید از راه حلهای ارائه شده ، اصلاح کیفیت و غیره می باشد. سطوح مختلفی از قابلیت استفاده مجدد نرم افزار وجود دارد برای نمونه کپی کردن کد منبع ، که پایین ترین سطح از قابلیت استفاده مجدد می باشد. کتابخانه ای از توابع رویه ای بهتر از کپی کد منـبع می باشد اما توسعـه پذیر نیست. کتـابخانه ای از کلاسها بهتر از دو حالت قبلی است و توسعه پذیـراست. قبل از اینکـه کـلاسها بتوانند به طـور مـجدد اسـتفاده شوند نیاز به درک بیشتری دارند .علاوه بر این استفاده مـجدد ازکلاسها فقـط استفاده مـجدد جعبه سیاه را پشتیبانی می کند .اگر داخل کلاسها تغییر کنند کاربران تحت تاثیر قرار خواهند گرفت . برای نمونه در زبان برنامه نویسی شی گرا شبیه C++ یا جاوا ، کلاسهای مشتق شده برای پیاده سازی کلاس پایه با یکدیگر ترکیب می شوند . تغییرات در هر کدام از کلاسهای پایه به طور سلسله مراتبی توسط کلاسهای مشتق شده به ارث برده می شود. این سطح از استفاده مجدد مخصوص یک زبان است نه استفاده مجدد در مقابل دیگر زبانها . برنامه نویسی مبتنی بر مولفه سطح بالایی از استفاده مجدد نرم افزار را پشتیبانی می کند. به خاطر اینکه در برگیرنده انواع گوناگونی از استفاده مجدد می باشد ، از قبیل :
* جعبه سفید * جعبه خاکستری * جعبه سیاه .
جعبه سفید ( White Box ) : بدین معنی است که منبع (Source ) یک مولفه نرم افزاری قابل دسترس می باشد و می تواند مطالعه شود ، استفاده مجدد گردد ، وفق داده شود یا تغییر یابد.
جعبه سیاه ( Black Box ) : مبتنی بر اصل مخفی نمودن اطلاعات می باشد . این واسط سرویسهایی که یک Client ممکن است از یک مولفه در خواست کند را مشخص می کند . مولفه پیاده سازی واسطی که Client بر آن تاکید دارد را فراهم می کند ، از آنجاییکه واسطها بدون تغییر باقی می مانند مولفه ها می توانند به طور داخلی تغییر کنند بدون اینکه کاربر را تحت تاثیر قرار دهد .
جعبه خاکستری (Gray Box ) : چیزی ما بین جعبه سفید و جعبه سیاه می باشد.
همانگونه که اندازه و پیجیدگی سیستمهای نرم افزاری رشد می کنند شناسایی و مدیریت مناسب اتصالات ما بین قطعه هایی از سیستم نیز اهمیت دارد. برنامه نویسی مبتنی بر مولفه یک راه حل قابل کنترل برای برخورد با پیچیدگی سیستمها ، تغییرات دائمی سیستمها و مشکلات استفاده مجدد از نرم افزار را ارائه می کند. امروزه COP نمونه عملی برای توسعه سیستمهای نرم افزاری بزرگ می باشد. برای مثال : برنامه های کاربردی توزیع شده در مقیاس موسسه اقتصادی ، برنامه های کاربردی تحت وب و خدمات وب.
خیلی وقت که مثل یک سایه پشت سرم بود، تو این سالها خیلی سعی کردم بین خودم، اون فاصله بیاندازم ولی گاهی به من خیلی نزدیگ می شد ولی من همیشه بطریقی ازش دور می شدم و این نوسان همیشه بین ما دوتا بود تا اینکه ایندفعه به من رسید و از منم جلو زد و اینبار من باید پشت سر او حرکت کنم، پس باید اثاثم جمع کنم و ساکم راببندم تا هر جا که گفت بروم چونکه باید بروم، آخه اسمش بقول قدیمی ها اجباری است. دوستان من روز شنبه تاریخ اعزامم به خدمت سربازی است و شاید تا یک مدت خود من اینجا نباشم، ولی از یکی از دوستانم خواهش کردم که به جای من بنویسند که فکر کنم کیفیت مطالب با ورود ایشان خیلی بهتر از نوشته های قبلی بشود و از ایشان بخاطر قبول کردن این پیشنهاد واقعا تشکر می کنم.
پس فعلا از اینجا از همه دوستانم خداحافظی می کنم و برای همه آنها آرزوی موفقیت می کنم.
(اینم برای یک دوست با اینکه می دانم هیچ وقت به اینجا سر نمی زند، می خاستم توی پست هجرت و حافظه قرار بدهم که نشد: دوست داشتن دلیل نمی خواهد بلکه دل می خواهد.)
1) نظریه X و Y مک گریگور
افرادیکه تحت رهبری شما قرار دارند دارای چه ویژگیهای هستند؟ آیا آنها افراد مسولئیت پذیر هستند یا نه؟ قدرت خلاقیت آنها در چه حد است؟ با چه عواملی میزان انگیزه آنها بالا می رود؟ شما می توانید به این سوالاتی نسبت به دید خودتان پاسخ دهید، اما فردی به نام مک گریگور نگرش مدیران را در مورد افرادی که تحت رهبریشان قرار دارند را اینگونه بیان می کند: در هر گروه و تیمی، دو دسته از افراد وجود دارند، گروه X و گروه Y اما ویژگیهای این افراد:
|
گروه X |
گروه Y |
|
افراد تنبل و از کار بیزارند. |
افراد کار خود را دوست دارند و کار برای آنها مانند بازی است. |
|
افراد مسئولیت گریز هستند. |
افراد مسئولیت پذیر هستند. |
|
برای انگیزش افراد باید از مشوقهای مادی استفاده کرد. |
افراد توسط کارشان برانگیخته می شوند. |
|
افراد دوست دارند تحت کنترل دیگران باشند. |
افراد علاقمند به خود هدایتی هستند. |
|
قدرت خلاقیت در افراد کم است. |
قدرت خلاقیت در افراد زیاد است. |
|
توقع حصول نتایج کوتاه مدت |
توقع حصول نتایج بلند مدت |
|
تاکید بر استفاده صرف از امکانات و ظرفیت های موجود(عدم میل به پیشرفت) |
کوشش برای توسعه منابع و افزایش ظرفیت و خدمات (میل به پیشرفت) |
حال جواب خودتان را با جواب آقای مک گریگور مقایسه کنید، و با توجه به فرضیاتی که درباره افراد دارید به هدایت آنها بپردازید.
2) نیازهای مک کللند
من دوست دارم روی کاری که انجام می دهم کنترل داشته باشم و بتوانم در محیط کارم تاثیر بگذارم (قدرت)، ارتباط خوبی با همکارانم داشته باشم (ارتباط)، و بتوانم از تمام ظرفیت خود در محیط کارم استفاده کنم و سیر صعودی در کارم داشته باشم (پیشرفت و موفقیت).
سه عاملی که در بالا بدانها اشاره شد از دید مک کللند، نیازهای اساسی انسان هستند یعنی:
1- نیاز به کسب قدرت 2- نیاز به برقراری ارتباط با دیگران 3- نیاز به موفقیت و پیشرفت
مک کللند نشان داد وجود انگیزه در انسان یا همان میل به موفقیت و پیشرفت در افراد شرط اساسی برای پیشرفت و توسعه کشورهای در حال رشد است و برای رشد و توسعه، تا حد ممکن باید این نیاز را در آنها تقویت نمود. مک کللند معتقد بود فقط 10% افراد هر جامعه دارای نیاز به کسب موفقیت هستند. و چنانچه نیاز به کسب موفقیت در یک جامعه یا کشور قوی نباشد فرآیند توسعه در آن جامعه یا کشور عملی نمی شود.
3) نظریه انتظار
نتایج کنکور ارشد هم که آمد، جدا از نتیجه کنکور هر کدام از ما ساعات و روزهای را برای مطالعه به خاطر این آزمون سپری کردیم، اما انگیزه و علت ما برای مطالعه چه بود؟ من تقریبا ساعات زیادی را به این کار اختصاص دادم چون فکر می کردم که با مطالعه احتمال قبول در دانشگاه وجود دارد، و هم قبولی در دانشگاه و محیط دانشگاهی هر کدام برای من مشوق های و انگیزنده های بزرگ بودند، پس عاقلانه بود که من ساعات از روز را به این کار اختصاص دهم. حالا برعکس فکر کنید که دانشگاه و محیط دانشگاه هیچ کدام مشوق های برای من نبودند و من می دانستم حتی با مطالعه نیز نمی توانم از دانشگاه قبول شوم، آیا باز عاقلانه بود که من به مطالعه می پرداختم.
مانند مثال بالا نظریه انتظار، انگیزه هر عمل، و علت بروز هر رفتار خاص را مورد بررسی قرار می دهد، و بیان می کند که انگیزش هر فرد تابعی است از «جذابیت نتایج» و «اعتقاد به اینکه کوشش فرد به انجام کار منجر می شود» و «انجام کار به نتیجه مطلوب ختم می شود». «جذابیت نتایج» بر شدت نیازی که به وسیله این نتایج برآورده می گردد، دلالت دارد.
همیشه به دنبال دلیلی هستیم تا کسی را دوست بداریم، به یادش بیافتیم و.... و دوباره من دلیلی دارم تا به یاد کسی بیافتم که کسی بود، نه بخاطر اینکه اسمش دکتر علی شریعتی بود بلکه بخاطر اینکه در کلامش و تفکرش می توان زیبایی را دید و حس کرد.
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !
When the Declaration of Independence was still a draft, Benjamin Franklin, sitting beside Thomas Jefferson, revised Jefferson's wording of "We hold these truths to be sacred and undeniable" to the now-famous phrase, "We hold these truths to be self-evident." According to biographer Walter Isaacson, Jefferson was distraught by Franklin's edits. So Franklin, aware of his friend's state, sought to console Jefferson by telling him the tale of his friend John Thompson.
John had just started out in the hat-making business and wanted a sign for his shop. He composed his sign like so:

Before using the new sign, John decided to show it to some friends to seek their feedback. The first friend thought that the word "hatter" was repetitive and unnecessary because it was followed by the words "makes . . . hats," which showed that John was a hatter. The word "hatter" was struck out. The next friend observed that the word "makes" could be removed because his customers would not care who made the hats. So "makes" was struck out. A third friend said he thought the words "for ready money" were useless, as it was not the custom to sell hats on credit. People were expected to purchase hats with money. So those words were omitted.
The sign now read, "John Thompson sells hats."
"Sells hats!" said his next friend. "Why, nobody will expect you to give them away. What then is the use of that word?" "Sells" was stricken. At this point there was no use for the word "hats" since a picture of one was painted on the sign. So the sign was ultimately reduced to:

In his book Simple and Direct, Jacques Barzun explains that all good writing is based upon revision [Barzun]. Revision, he points out, means to re-see. John Thompson's sign was gradually revised by his friends, who helped him remove duplicate words, simplify his language, and clarify his intent. Jefferson's words were revised by Franklin, who saw a simpler, better way to express Jefferson's intent. In both cases, having many eyes revise one individual's work helped produce dramatic improvements.
The same is true of code. To get the best refactoring results, you'll want the help of many eyes. This is one reason why extreme programming suggests the practices of pair-programming and collective code ownership [Beck, XP].
Refactoring to Patternsمنبع :
ادموند هیلاری اولین مردی بود که اورست، بلندترین قله جهان را فتح کرد. این عمل او با تاج گذاری ملکه الیزابت همراه بود و هیلاری، فتح خود را به او تقدیم کرد و به جایش، لقب سر گرفت.
سال قبل هم هیلاری کوشیده بود صعود کند، اما موفق نشده بود. با این وجود، انگلیسی ها متوجه تلاش او شدند و از او خواستند برای مردم سخنرانی کند.
هیلاری مشکلاتش را به مردم گفت، و پس از تشویق حاضران، گفت که احساس ناکامی و ناتوانی می کند. اما بعد، ناگهان میگرفون را رها کرد، به تابلویی که مسیر حرکتش را مشخص می کرد، نزدیگ شد و فریاد زد:
- " کوه اورست، بار اول بر من پیروز شدی! اما سال دیگر تو را شکست می دهم، و دلیلش ساده است: تو دیگر به اوج ارتفاعت رسیده ای، اما من تازه دارم رشد می کنم!"
شما یک تیم مقتدر دارید با توزیع خوبی از مهارتها در تیم، اعتماد و رابطه حسنه بین افراد و .... اما هنوز هم تیم دارای کارائی نیست که شما در ابتدا انتظار داشتید، مشکل کار از کجا است. توجه خود را روی هم تیمی هایتان بیشتر می کنید به صحبت ها و حالت روحی و روانی آنها در محیط کار دقیق می شوید، صحبت های مانند اینکه من انگیزه ای برای این کار ندارم، کار کردن انگیزه می خواهد که من ندارم و یا حرف های مشابه این را هر از گاهی می شنوید، عدم رضایت شغلی و .... سوالاتی مانند این سوالات و مشابه آنرا احتمالا خیلی شنیده و یا به زبان آورده اید. اما حالا وظیفه شما چیست، شما چگونه باید تیم را به محل واقعی خود برسانید، شما می دانید که یک تیم خوب اما بی انگیزه به زودی شکست را در عین ناباوری همگان در آینده نزدیگ ملاقات خواهد کرد. پس چاره کار چیست؟
در پایین به بررسی بعضی از نظریه ها که عواملی را باعث ایجاد انگیزه در افراد می شود را مورد مطالعه قرار داده اند می پردازیم، چون یکی از ویژگیهای اساسی هر فرد ایجاد انگیزه و نیروی مثبت در جمع است.
نظریه سلسله مراتب نیازهای انسانی
سوار بر یک کشتی تفریحی در وسط اقیانوس در حال خوشگذارنی هستید، اما ناگهان طوفان می شود و کشتی شما در هم شکسته می شود و شما به وسط اقیانوس پرتاب می شوید، بعد از چند روز چشم هایتان را باز می کنید و خودتان را در کنار ساحل یک جزیره می بینید تک و تنها. اولین کاری که شما می کنید چه خواهد بود. جستجو برای غذا برای رفع کرسنگی، جستجو برای یک چشمه آب شیرین، جستجو به دنبال یک جای امن یا جستجو برای پیدا کردن افرادی در آن جزیره و یا دیگر سرنشینان کشتی در آن حوالی و .... ناگهان از خواب بر می خیزید، خدا را شکر همه اش خواب بود ولی دیگر صبح شده است باید برای رفتن به محل کارتان آماده شود، دیگر نباید نگران آب، غذا و سرپناه باشید، اما شما باز به امنیت شغلی، به کسانی که دوستشان داشته باشید، استقلال، مهارت کاری، احترام در محیط کاری و جامعه نیاز دارید و فکر می کنید. این تصویر را در ذهن خود داشته باشید، و سعی کنید نیازهای را که به آنها اشاره شد در سطوح مختلف و بر حسب اولویت دسته بندی کنید.
همه ما نیازهای داریم، و این نیازها را می توان در سطوح مختلف دسته بندی کرد. یکی از کسانیکه اقدام به اینکار کرد آقای ابراهام مازلو بود، ایشان نیازهای اساسی انسان را که به بعضی از آنها در مثال بالا اشاره شد در 5 دسته بندی کرد و آنها را در قالب یک هرم به تصویر کشید. شکل پایین هرم مازلو را نمایش می دهد.

مازلو بیان کرد نیازهای که در قاعده هرم قرار دارند نیازهای اساسی انسان هستند و تا زمانیکه نیازهای یک سطح ارضاء نشود، انسان برای ارضاء نیازهای سطح دیگر ترغیب و انگیخته نمی شود. و با ارضاء نیازهای یک سطح، نیازهای سطح دیگر مطرح می شود و انسان برای ارضاء آن نیازها انگیخته و ترغیب می شود. اما مواردی وجود دارد که شما فکر می کنید اکثر نیازهای شما ارضاء شده است ولی باز فکر می کنید چیزی کم دارید یا باید کاری انجام دهید، حتما تا به حال با این حالت روبرو شده اید. این مرحله یعنی قله هرم مازلو، یعنی مرحله خود شکوفایی، مرحله ای که تمایل داریم استعدادهای را که داریم به مرحله شکوفایی برسانیم، یعنی تبدیل شدن به آنچه که باید باشیم. (برای یک موضوع مرتبط در این مورد و به خصوص ویژگیهای افراد خود شکوفا به مطلب هرم مازلو و نظریهی انگیزههای انسانی مراجعه کنید)
افرادی که در تیم عضویت دارند یا در محیط کار با آنها تعامل داریم، اغلب نیازهای دو سطح اول آنها ارضاء شده است. لذا، مدیران باید به برآورده کردن نیازهای سطوح دیگر هرم مازلو بپردازند، برای نمونه در کتاب سامرویل به موارد زیر اشاره شده است:
1- برآورده کردن نیازهای اجتماعی بدین معنی است که افراد بتوانند همکاران خود را ببینند و محلی برای ملاقات آنها در نظر گرفته شود.
2- برای برآورده نیاز به احترام، باید به آنها نشان داده شود که برای سازمان ارزشمند هستند. شناخت عمومی موفقیت، هنوز موثرترین راه انجام کار است. بدیهی است که افراد باید احساس کنند که به اندازه سطح مهارتی که دارند که پول دریافت می کنند.
3- برای برآورده کردن نیازهای خودشکوفایی، باید در کارشان مسئولیت به آنها واگذر شود. آموزش هایی برای آنها در نظر گرفته شود تا بتوانند مهارت های خود را افزایش دهند. (اما به نظر من این مرحله بستگی به شخصیت و شناخت درونی هر فرد از خود دارد)
تئوری بهداشت و انگیزش هرزبرگ:
فکر کنید از اولین روزی که در یک شرکت استخدام شده اید، هر روز که وارد محل کارتان می شوید یک فنجان قهوه روی میز شما قرار دارد، و شما در طول این مدت به این روند عادت کرده اید و این کار را مزیتی خاصی به حساب نمی آورید و با آن خو گرفته اید. ولی یک روز صبح وارد شرکت می شوید و می بینید که از قهوه خبری نیست حالا حس شما چیست، آیا احساس عدم رضایت نمی کنید؟ احتمالا اکثر افراد احساس عدم رضایت می کنند. شاید باور نکنید ولی اتفاقی مشابه مثال بالا فکر کنم در شرکت مایکروسافت اتفاق افتاد بود ولی به جای فنجان قهوه، قضیه مربوط به حوله های شخصی بود که به صورت یکدفعه حذف شده بود و باعث اعتراض و نارضایتی دسته جمعی کارمندان شده بود.
همانند مثال بالا عواملی وجود دارند که حذف یا عدم وجود آنها، احساس عدم رضایت را در فرد به وجود می آورد و در صورت فراهم آمدن عوامل و شرایط مذکور احساس عدم رضایت فرد کاهش می یابد، به طوری که به تدریج به بی تفاوتی فرد نسبت به موضوع مورد نظر می انجامد. این مجموعه از عوامل ار حافظ وضع موجود یا تامین کننده بهداشت روانی می نامند. تقریبا این عوامل انتظارات تمام افراد است.
تصور کنید که شما در یک شرکت کار می کنید و تقریبا وظیفه خاصی در این شرکت به عهده شما است و رضایت نسبی از شغل خودتان دارید، یک روز صبح که وارد شرکت می شوید با حکم جدیدی از مدیریت روبرو می شود که مسئولیت جدیدی را به عهده شما گذاشته است که به نظر شخص خودتان این حکم باعث می شود شما از تخصص ها و استعدادهای خودتان به نحو بهتری استفاده کنید، و این برای شما لذت بخش است و باعث انگیزه مضاعف برای انجام مسئولیت هایتان می شود. شاید شما همیشه دنبال فرصتی بودید تا از آموخته های خودتان به نحو احسن و در حد کمال استفاده کنید و آنرا به عنوان یک نیاز احساس می کردید ولی با اینکه تا به حال این نیاز ارضاء نشده بود ولی شما احساس نارضایتی نمی کردید ولی با ارضاء این نیاز و حکم جدید شما به حد مطلوبی از رضایت در شغل خود دست یافته اید.
همانند مثال بالا عواملی وجود دارند که در افراد ایجاد انگیزه می کنند مانند مسئولیت بیشتر، پیشرفت کار، تشویق به خاطر حسن انجام کار، داشتن آزادی عمل و .... از این عوامل به عنوان عواملی انگیزشی نامبرده می شود.
2 مثال بالا و عواملی که بررسی شد، اولین بار به طور رسمی توسط فردریک هرزبرگ ارایه شد. او که یک مشاور مدیریتی و یک نظریه پرداز کسب و کار بود، در سال 1959 مطالعه ای را صورت داد که حاصل آن، مقاله ای تحت عنوان، " نظریه بهداشت-انگیزش" بود. در این مقاله بین شده بود که کارکنان تحت تاثیر عواملی به نام "عوامل انگیزشی" و عوامل دیگری مربوط به وضع محیط، به نام عوامل "عوامل بهداشت" هستند. که به طور خلاصه و با توجه به مثال های بالا می توان آنها را به صورت زیر شرح داد:
عوامل بهداشتی عواملی هستند که عدم وجود آنها باعث نارضایتی و شکایت می شود، و وجود آنها تاثیری در رضایت یا ایجاد انگیزه ندارد. اما در صورتیکه عواملی انگیزشی عواملی هستند که وجود آنها باعث انگیزش و عدم وجود آنها میزان انگیزه و رضایت را کاهش نمی دهد. عوامل بهداشتی حافظ وضع موجود هستند و عوامل انگیزشی موجب بهبود و پیشرفت می شوند.
چند پیشنهاد:
1. One of your most important jobs as project manger is keeping the team motivated and constantly monitoring them to make sure they motivated.
2. A really effective way to motivate your team to set up a reward system. But make sure that they understand exactly what they`re begin rewarded for and it MUST be fair, or it could backfire!
3. Training is another great way to keep a team motivated. When people fell that they`re growing professionally, they stay more involved and get more excited by their work.
ای دوست من! آنچه از من برای تو نمایان می شود، نیستم.
ظاهرم چیزی نیست جز لباسی که از نخلهای تساهل و نیکی با دقت بافته شده است تا مرا از دخالتهای بیجای تو و تو را از کوتاهی و غفلت من محافظت کند.
و اما آن ذات بزرگ و پنهان که او را "من" می خوانمش، راز ناشناخته ایست که در اعماق درونم جای دارد و کسی جز من آن را درک نتواند کرد و در آنجا برای همیشه ناشناخته و پنهان خواهد ماند.
دوست من! نمی خواهم تمام سخنان و کردارم را باور کنی زیرا سخنان من چیزی نیست جز پژواک اندیشه های تو و کردارم نیز جز سایه های آرزوهای تو!
دوست من! اگر بگویی باد به سوی مشرق می وزد، فی الفور پاسخت دهم که: آری! به سوی مشرق می وزد زیرا نمی خواهم گمان ببری افکار شناور من با امواج دریا نمی تواند همراه باد به وزش و پرواز درآید در حالی که بادها تار و پود فرسوده ی افکار قدیمی ات را از هم گسیخت و آن را متلاشی کرد و دیگر نمی توانی افکار عمیق مرا که بر دریاها در حال اهتزاز است، درک کنی. من هم نمی خواهم تو آن را دریابی زیرا دوست دارم در دریا به تنهایی سیر کنی.
دوست من! چون خورشید روز تو طلوع کند، تاریکی شب بر من فرا می رسد. با اینحال از پشت حجابهای تاریکم درباره پرتوهای طلایی خورشید سخن می گویم چون در هنگام ظهر بر قله کوهها و بر فراز تپه ها به رقص در می آید و در هنگام رقص از ظلمات و تاریکی دره ها و دشتها خبر می دهد.
در این باره با تو سخن خواهم گفت زیرا تو نمی توانی سرودهای شبانه ام بشنوی و بالهای مرا در میان ستارگان نمی بینی و چه خوب است که تو آن را نمی شنوی و نمی بینی زیرا دوست دارم در تنهایی شب زنده داری کنم.
دوست من! وقتی تو به آسمانت صعود می کنی، من به سوی دوزخ خود سرازیر می شوم و با اینکه رود صعب العبوری در میان ما قرار می گیرد اما یکدیگر را صدا می زنیم و دیگری را دوست خطاب می کنیم.
من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی زیرا شعله هایش دیدگانت را می سوزاند و دود آن بینی تو را می آزارد.
من نمیخواهم تو دوزخ مرا ببینی و بهتر است که من در دوزخ خود تنها باشم.
دوست من! تو می گویی حقیقت و پاکدامنی و زیبایی را سخت دوست داری و من به خاطر تو می گویم:
شایسته است که انسان چنین صفاتی را دوست بدارد درحالی که در دل خود به تو می خندم و خنده خود را کتمان می کنم زیرا می خواهم تنها بخندم.
دوست من! تو نه تنها انسانی درخور ستایش، هوشیار و فرزانه هستی بلکه یک انسان کامل بشمار می روی اما من دیوانه ای بیش نیستم که از عالم عجیب و غریب تو دور هستم. من دیوانگی خود را مخفی می کنم زیرا دوست دارم در عالم جنون نیز تنها باشم.
ای عاقل و ای هوشیار! تو دوست من نیستی. چگونه می توانم تو را قانع کنم تا سخنم را درک کنی؟
راه من راه تو نیست اما در کنار هم با هم قدم می زنیم!
اولین تجربه شما از عضویت در یک تیم یا گروه چیست، تیم فوتبال محل، گروه درسی که در مدرسه تشکیل شده بود؟ پاسخ این سوال بعهده خودتان، اما سوال اصلی که می خواهم مطرح کنم، چرا همه تیم فوتبال می گویند و کسی نمی گوید گروه فوتبال، مگر فوتبال یک ورزشی گروهی نیست و گروهی از افراد در آن فعالیت نمی کنند، چرا کسی نمی گوید تیم درسی کلاس. یکی می نویسد یک تیم را به گروههای کوچکتر تقسیم کنیم و دیگری در منبع دیگر می نویسد،یک گروه را به چند تیم تقسیم کنیم. . تیم یا گروه، آیا این دو کلمه دارای معنای یکسان هستند یا نه؟ در پایین به بررسی بعضی از تفاوتهای تیم و گروه خواهیم پرداخت.
یک تیم فوتبال را در نظر بگیرید، هر بازیکنی که در زمین حضور دارد، مهارت خاصی دارد که مکمل مهارت های بازیکن های دیگر هست، در حالیکه در یک گروه این اصل حکفرما نیست. برای نمونه در یک گروه درسی، همه افراد دارای مهارت مشابهی یا مهارتهای تصادفی هستند. یا یک فرد از گروه، دارای مهارت خاصی هست و تقریبا نقش یک مربی را در گروه دارد(این نوع از گروه تقریبا اولین گروه رسمی بود که در آن عضو شدم). یکی از برزترین تفاوتهای تیم و گروه نکته بالا است پس برای تشکیل تیم های مقتدر باید افراد دارای مهارتهای مکمل باشند.
یک تیم متحد گروهی از افراد است که تا حد زیادی متحد می باشند به گونه ای که مجموعه آنها بزرگتر از هر یک از اعضاء تیم می باشد. اولین بار این جمله را در کتاب پرسمن خواندم و آن را به عنوان یک قانون برای خودم در نظر گرفتم، ولی اکثر مواقع من یک شهروند متخلف بودم. یکی از تفاوتهای تیم و گروه نیز دقیقاً همین جمله ای است که در بالا بدان اشاره شد. همانطور که در پست مالکیت جمعی نیز اشاره کردم ما در تیم هم افزایی مثبت را دارم یعنی حاصل تلاش اعضای تیم پیش از مجموع تک تک افراد است. در حالیکه در گروه الزامی نیست که کار گروه از مجموع تلاش اعضاء بیشتر شود.
یکبار با یک از دوستانم که مدیریت یک پروژه را بعهده داشت، درباره همین موضوع صحبت می کردیم، ایشان می گفتند افرادی که در تیم(در مفهوم واقعی گروه) حضور دارند (تمام افراد توسط خود ایشان انتخاب شده بود) هیچ کاری را انجام نمی دهند تا زمانیکه کاری از آنها خواسته شود، و هیچ کس خلاقیتی از خود نشان نمی دهد و برای حل مسائل قدمی بر نمی دارد تا زمانیکه دقیقا از آنها خواسته شود. یکی از تفاوتهای اصلی تیم و گروه نیز همین موضوع می باشد، در گروه کارها به افراد دیکته می شود و از افراد درباره همان کارها بازخواست می شود و هر کس در برابر اعمالی که به آن واگذار شده است حساب پس می دهد و در برابر مسئولیت های که به دیگران واگذار شده است هیچ مسئولیتی ندارد. اما در تیم افراد با بکارگيری استعدادهای شخصی، دانش و خلاقيت در موفقيت سازمان خود مشارکت می نمايند و با شکست هر عضو تیم به عنوان شکست خود تیم برخورد می شود.(البته مشکل اصلی این پروژه همین دوست ما بود، چون ایشان به عنوان مدیر پروژه در ابتدا با هر خلاقیت و کارهای که خارج از دایره فکری ایشان بود برخورد شدید کرده بودند، دیگر کسی تمایل به انجام کاری نداشت به جز کاری که دقیقا به آن دیکته شده بود و با همان روشی که مورد نظر ایشان بود حتی اگر آن روش بازدهی کم و حتی راه اشتباه بود، پس یک تیم مقتدر و خوب با یک مدیریت اشتباه می تواند به یک گروه و تیم کم بازده و ضعیف تبدیل شود و شاید هم برعکس یک گروه یا تیم ضعیف با رعایت قوانین و اصول تیمی به تدریج به نقطه ائده ال خود نزدیگ شود).
یاد گروه ... در دانشگاه می افتم، هر وقت یکی از دوستان می خواست نظری را بر خلاف عقیده آقای X کند، ایشان یکی جنجال و جوی را به پا می کردند که یادش به خیر. و این جو آنقدر توسعه یافته بود که دیگر هیچ کس نمی توانست در گروه به یکدیگر اعتماد کند. تقریبا در اکثر گروه ها، افراد یک حس عدم اعتماد به یکدیگر دارند. و هر عقیده و نظری به عتوان یک عمل تفرقه انداز در نظر گرفته می شود. اما در تیم ها، ما وضعیت عکسی داریم، در اکثر تیم ها به مفهوم واقعی، اعتماد یک از ارگان ثابت تیم است. و اعضاء تیم این را باور دارند که اختلاف نظر و عقیده یکی چیز عادی بین افراد هست، و حتی می توان از آن به عنوان یک فرصت استفاده کرد. حتی در بعضی از تیم ها افراد به ارائه نظر حتی مخالف با نظر دیگران تشویق می شوند. حتی می توان ارائه نظر از نوع مخالف و آگاهانه را به عنوان یک استراتژی در تیم به کار برد، و برای حل مسائل و بخصوص برای ارزیابی یک راه حل و روش ارائه شده به کار برد. به تجربه برای من ثابت شده است که بسیاری از مدیران پروژه تمایل دارند اعضای را به عضویت تیم شان در آورند که دیدگاه مشابه با او دارند و یا افرادی که تمایلی به ارائه نظر مخالف با پیشنهادات ارائه شده نخواهند داشت، این موضوع چیزی است که در مدیریت کلان کشور ما نیز به طور آشکار وجود دارد(برای نمونه یکی از دلایل تغییرات جدید در دولت از نظر کارشناسان سیاسی همین نکته می باشد). به نظر من بهتر است بگوییم که اعضاء تیم باید دارای مهارتهای مکمل باشند و بتوانند به مسائل از دیدگاههای مختلف و خلاقانه و حتی خارج از عرف نگاه کنند و علاوه بر اینها دارای شخصیت مکمل باشند.