زمستان، گفتم زمستان، زمستان یعنی برف، سرما، گونه های سرخ به رنگ آتش در کنار آتش، یک اتاق گرم، آدم برفی، برف بازی و هزاران سطر دیگر می توان نوشت، ولی نه دیگر زمستان برای من هیچ چیزی از خود زمستان ندارد، نه سرما و نه برف و نه هزاران چیز دیگر. زمستان برای من یک حادثه بود فقط یک حادثه ولی نه بهتر است بگویم یک خاطره. خاطره یک دوست، خاطره یک دوست، نه او هرگز دوست من نبود، شاید من دوست او بودم، نه من دوست او نبودم. هیچ نمی دانم چی بود، که بود و دلیل اینکه بود چه بود. ولی بود همانگونه که من هستم، شما هستید، اما او برای من دیگر گونه بود متفاوت از همه شماها. اما چگونه؟ سوال عجیبی است می دانی بود، دیگرکونه بود برای تو بود و لی باز هیچ نمی دانی، آری من نمی دانم، من نمی دانم، شاید اگر می دانستم او هم مثل هر کس دیگر بود، مثل هر کس دیگری.
برمی گردم، سالها به عقب در یک روز زمستانی ...
ماه اسفند است، وسط ظهر یک روز زمستانی، نبردی میان سرمای کم جان آخر زمستان و خورسید کم فروغ برپا است، غافل از آنم که شاید در این دقایق خود به نبردی عظیم کشیده شوم، از در وارد می شوم یک دوست را می بینم، یک دوست قدیمی را. این یعنی اینکه تنها نیستی، همراه می شویم، می رویم، می رویم، پله ها، پله ها را هم پایین می رویم، باز هم باید برویم و این یعنی آغاز حادثه، فقط چند قدم دیگر و آنگاه است که می بینی، نه می بینید چون اگر تنها خود می دیدم می توانست یک تصویر خیالی باشد یک سراب، یک رویا یا هر چیز دیگری که می توان اسمش نهاد. دوستم نیز می بیند.یک لبخند، یک درخشش در چشمانش، در چشمانی کسی که نمی دانی کیست، برای کیست، برای چیست؟ و آنگاه است که نمی دانم هایت شروع می شود. برای ساعت ها، برای روزها، برای هفته ها، برای ماهها، برای سالها و شاید هم برای ابد، برای تک تک لحظاتی که می خواستم بدانی ولی نمی دانستم، برای تک و تک دفعاتی که چشمهایش درخشید و لبخند بر لبهایش نشست و لی باز ندانستم، ندانستم ....
آری، من می دانم که نمی دانم، شاید زیباتر باشد که ندانم.
پس بازمی گردم، می روم، قدم به قدم، پله ها، پله ها را هم پایین می روم، فقط چند قدم دیگر، ولی دیگر کسی نیست، چرا کسی هست، کسی که نمی دانم کیست!
در پاییز سال 1997، برین و پیج به این نتیجه رسیدند که موتور جستجوی بک راب به یک نام جدید نیاز دارد. پیج در یافتن یک نام چشمگیر که قبلا مورد استفاده قرار نگرفته باشد، دچار دردسر شده بود و لذا از شون اندرسون، هم اتاقی اش در خواست کمک کرد. آندرسون به یاد می آورد: «من به سمت تخته سیاه رفتم و با روش طوفان مغزی شروع به نوشتن اسامی روی آن کردم و او دائما می گفت نه، نه، نه. این کار چندین روز ادامه داشت. او رفته رفته مایوس می شد و ما یک جلسه دیگر طوفان مغزی تشکیل دادیم. من نزدیگ تخته سفید نشسته بودم و یکی از آخرین چیزهایی که به آن رسیدم این بود که "نظرت راجع به گوگل پلکس چیست؟" او شکل کوتاهتر این اسم را دوست داشت. من کلمه G-o-o-g-l-e را با املای غلط روی تخته سفید نوشتم و حالا به چشم می آمد. لاری با آن موافقت کرد و بعدا در همان شب آن را ثبت کرد و روی تخته سفید نوشت: google.com. شبیه یاهو یا آمازون، یک حلقه نه چندان دقیق اینترنتی به آن اضافه کرد و روز بعد که به دفترم آمدم دیدم تامارا یاداشتی برایم گذاشته و نوشته است است ‘تو املای آن را غلط نوشته ای. درست آن باید این باشد: G-o-o-g-o-l’»
بک راب: نام موتور جستجوی گوگل در مرحله تحقیقاتی در دانشگاه استنفورد بود.
سرگئی برین و لاری پیج: موسسین شرکت گوگل
کتاب the google story، کتاب بسیار خواندنی در مورد تاریخچه و سیر تکامل شرکت گوگل است، واقعا این شرکت سرنوشت جالبی دارد، که می تواند خیلی آموزنده باشد.خواندن این کتاب را به دوستان توصیه می کنم البته ترجمه فارسی کتاب نیز موجود می باشد با عنوان «سرگدشت شگفت انگیز گوگل» برای افراد مثل خودم که زبانشان زیاد خوب نیست.
باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)
اگركسي اشتباه كردآن رابه پوشان (مثل شب)
وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)
متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)
بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )
اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه )
“Accept the explanation you’ve been given. If you’re told where the problem
lies, that’s where you look. Don’t waste your time chasing ghosts.”
Suppose there’s a major problem in an application, and they call you in to
fix it. You aren’t familiar with the application, so they try to help you
out, telling you the issuemust be
in one particular module you can safely ignore the rest of the application.
You have to figure out the problem quickly, while working with people whose
patience may be wearing thin.
When the pressure is on like that, you might feel intimidated and not want
to question too deeply what you’ve been told too deeply. To solve the
problem, however, you need a good understanding of the big picture. You need
to look at everything you think may be relevant — irrespective of what
others may think.
Consider how a doctor works. When you’re not well, the doctor asks you
various questions—your habits, what you ate, where it hurts, what medication
you’ve been taking, and so on. The human body is complex, and a lot of
things can affect it. And unless the doctor is persistent, they may miss the
symptoms completely. For instance, a patient in New York City with a high
fever, a rash, a severe headache, pain behind the eyes, and muscle and joint
pain might be dismissed as having the flu, or possibly the measles. But by
probing for the big picture, the doctor discovers the hapless patient just
returned from a vacation to South America. Now instead of just the flu, a
whole new world of possible diagnoses opens up including dengue hemorrhagic
fever.
Similarly, in a computer, a lot of issues can affect your application. You
need to be aware of a number of factors in order to solve a problem. It’s
your responsibility to ask others to bear with you—have patience—as you ask
any questions you think are relevant.
Or, suppose you’re working with senior developers. They may have a better
understanding of the system than you. But, they’re human. They might miss
things from time to time. Your questions may even help the rest of your team
clarify their thinking; your fresh perspective
and questions may give others a new perspective and lead them to find
solutions for problems they have been struggling with.
“Why?” is a great question. In fact, in the popular management book The
Fifth Discipline: The Art and Practice of the Learning Organization, the
author suggests asking no fewer than five progressive “Why?”s when trying to
understand an issue. While that might sound like a policy oriented more
toward an inquisitive four-year-old, it is a powerful way to dig past the
simple, trite answers, the “party line,” and the usual assumptions to get
down to the truth of the matter.
The example given in the Fifth
Discipline Field Book for
this sort of root-cause analysis involves a consultant interviewing the
manager at a manufacturing facility. On seeing an oil spill on the floor,
the manager’s first reaction is to order it cleaned up. But the consultant
asks, “Why is there oil on the floor?” The manager, not quite getting the
program, blames the cleaning crew for being inattentive. Again, the
consultant asks, “Why is there oil on the floor?” Through a progressive
series of “Whys” and a number of employees across different departments, the
consultant finally isolated the real problem: a poorly worded purchasing
policy that resulted in a massive purchase of defective gaskets.
The answer came as quite a shock to the manager and all the other parties
involved; they had no idea. It brought a serious problem to light that would
have festered and caused increasing damage otherwise. And all the consultant
had to do was ask, “Why?”
“Oh, just reboot the system once a week, and you’ll be fine.” Really? Why?
“You have to run the build three times in row to get a complete build.”
Really? Why? “Our users would never want that feature.”
Really? Why?
Why?
Keep asking Why. Don’t
just accept what you’re told at face value. Keep questioning until
you understand the root of the issue.
What It Feels Like
It feels like mining for precious jewels. You sift through unrelated
material, deeper and deeper, until you find the shining gem. You come to
feel that you understand the real problem, not just the symptoms.
Keeping Your Balance
· You
can get carried away and ask genuinely irrelevant questions if your car
won’t start, asking about the tires probably isn’t going to help. Ask “Why?”
but keep it relevant.
· When
you ask “Why?” you may well be asked, “Why do you ask?” in return. Keep a
justification for your question in mind before you ask the question: this
helps you keep your questions relevant.
· Don’t
settle for shallow answers. “Because it used to..." is probably not a good
answer.
· “Gee,
I don’t know” is a good starting point for more research not the end of the
line.
اعتراف کردند، در یک دادگاه اسلامی در مقابل یک قاضی عادل، در یک جامعه کاملاً آزاد، که دانستن حق مردم است، روبروی میلیونها جفت چشم که برای حقشان یعنی دانستن به صفحه جعبه جادو خیره شد بودند، اما چیزها شیندند که گوش هایشان سوت کشید و متحیر شدند، و در حالت تحیر به پشت بام ها پناه بردند و الله ی را که اکبر بود فریاد زدند و از او پرسیدند، آیا این باز جادوی دیگر از جعبه جادوی ملی بود یا از کرامات مردی بود که بشقابش همیشه سر سفره بود ولی خود غایب بود، غایب بود چون باید همپای مرید خود، مرد هاله به سر به مدیریت جهان می پرداخت. حالا من نمی دانم جادو بود یا معجزه، ولی دوست دارم داستان اعترافات شبیه حکایت زیر باشد:
در دوران مسیحی شدن ژاپن، سامورائی ها یک مبلغ مسیحی را دستگیر کردند.
یکی از جنگجویان گفت: «اگر می خواهی زنده بمانی، فردا صبح باید تمثال مسیح را جلوی چشم ما لگد کوب کنی.»
مبلغ، بدون هیچ تردیدی در قلبش خوابید. هرگز آن توهین را روا نمی داشت، و بنابراین خود را برای شهادت آماده کرد.
نیمه شب از خواب بیدار شد، از روی تختش برخاست و ناگهان پایش را روی بدن کسی گذاشت که روی زمین خوابیده بود. نگاه کرد و نزدیگ بود بی هوش شود: خود عیسا مسیح روی زمین خوابیده بود!
مسیح گفت: «اکنون که پایت را روی خود من گذاشتی، فردا هم تمثال مرا لگدکوب کن. جنگ برای یک آرمان، بسیار مهم تر از دادن یک قربانی است.»
حکایت زیبایی است، اما آیا آخر داستان ما نیز اینگونه است؟ نه من نمی دانم، من هیچ نمی دانم، چون دانستن حق من است!.
از خیلی روزها پیش می خواستم این داستان را بنویسم، ولی نمی دانم نشد. تا اینکه شنیدم مردی که دوستش داشتم، شاید دوستش دارم، به امید اینکه دوستش خواهم داشت بعد از روزها آزاد شد، یک معمار یک طراح یک پدر و یک .... ولی افسوس نمی توانم بنویسم یک قهرمان، چونکه قهرمان من قهرمانی دیگر گونه است، قهرمانی که بتواند ....
روزی مردی جوان نزد شیوانا، استاد معرفت آمد و از او خواست تا راز معرفت را برایش بازگو کند. شیوانا در جمع مریدانش مشغول تدریس بود. به خاطر وجود مرد جوان درس را قطع کرد و از یارانش خواست تا قاشقی چوبی و تخت را همراه ظرفی روغن مایع برای او بیاورند. سپس قاشق را به دست مرد داد و آن را از روغن پر کرد و از مرد خواست در مدرسه و باغ مدرسه حرکت کند و هر آن چه می بیند را به خاطر بسپارد و دوباره نزد آن ها برگردد. فقط باید مواظب باشد که حتی یک قطره روغن نیز روی زمین نریزد که در غیر این صورت از معرفت و راز معرفت دیگر خبری نخواهد بود. مرد جوان قاشق را با دقت و تمرکز زیاد در دست گرفت و با قدم های آهسته و دقیق در حالی که یک لحظه نگاهش را از قاشق بر نمی داشت ساختمان مدرسه را دور زد و بعد از عبور از تمام معابر باغ دوباره به جمع شیوانا و شاگردانش بازگشت. شیوانا نگاهی به قاشق روغن انداخت و دید که صحیح و سالم است. آن گاه از مرد جوان پرسید: خوب! اکنون برای حاضرین تعریف کن که از ساختمان مدرسه و باغ چه دیدی؟! مرد جوان مات و متحیر به جمع خیره شد و با شرمندگی اعتراف کرد که در تمام طول مسیر حواسش به قاشق و روغن آن بوده است و اصلا به شکل ساختمان و باغ دقت نکرده است. شیوانا دوباره همان قاشق را از روغن پر کرد و از او خواست دوباره همان تمرین را تکرار کند. این بار مرد جوان مات و مبهوت به زیبایی و سادگی در و دیوار مدرسه خیره شد و بی توجه به اینکه روغن از قاشق ریخته است، تمام زوایای باغ را با دقت تماشا کرد. وقتی نزد شیوانا و جمع برگشت، با شرمندگی متوجه شد که هیچ روغنی در قاشق نمانده است و قاشق خالی است. با اعتراض به شیوانا گفت که می تواند دقیق و روشن تمام زوایای مدرسه و باغ را برای جمع تشریح کند. اما شیوانا تبسمی کرد و گفت: شرح زیبایی ها باید با ریخته نشدن روغن از قاشق همراه می شد. تو راز معرفت را پرسیدی و اکنون باید خودت آن را دریافته باشی! راز معرفت یعنی زندگی در این دنیا و مشاهده و استفاده و حظ بردن از تمام زیبایی های آن بدون این که حتی قطره ای از روغن صداقت و پاکدامنی و خلوص و صفای باطنی خود را در این مسیر از دست بدهی. این دو با هم عجین هستند و بدون داشتن همزمان این دو هرگز نمی توانی راز معرفت را دریابی!
روزي اسب كشاورزي داخل چاه افتاد . حيوان بيچاره ساعت ها به طور ترحم انگيزي ناله مي كرد
بالاخره كشاورز فكري به ذهنش رسيد . او پيش خود فكر كرد كه اسب خيلي پير شده و چاه هم در هر صورت بايد پر شود . او همسايه ها را صدا زد و از آنها درخواست كمك كرد . آن ها با بيل در چاه سنگ و گل ريختند.اسب ابتدا كمي ناله كرد ، اما پس از مدتي ساكت شد و اين سكوت او به شدت همه را متعجب كرد . آنها باز هم روي او گل ريختند . كشاورز نگاهي به داخل چاه انداخت و ناگهان صحنه اي ديد كه او را به شدت متحير كردبا هر تكه گل كه روي سر اسب ريخته مي شد اسب تكاني به خود مي داد ، گل را پا يين مي ريخت و يك قدم بالا مي آمد همين طور كه روي او گل مي ريختند ناگهان اسب به لبه چاه رسيد و بيرون آمد
زندگي در حال ريختن گل و لاي برروي شماست . تنها راه رهايي اين است كه آنها را كنار بزنيد و يك قدم بالا بياييد. هريك از مشكلات ما به منزله سنگي است كه مي توانيم از آن به عنوان پله اي براي بالا آمدن استفاده كنيم با اين روش مي توانيم از درون عميقترين چاه ها بيرون بياييم
از گابریل گارسیا ماکز
در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم.
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود.
در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند.
در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود آن را می سازد.
در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم.
در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند.
در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است.
در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را كه میل دارد نیز بخورد.
در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است.
در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد و كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود.
در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است .
در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.
در يكي از روزهاي آخر تابستان ، شاخه اي مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن برگ هاي ضعيف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روي زمين افتادند.شاخه چندين بار اين کار را با غرور خاصي تکرار کرد تا اينکه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از کارش بسيار لذت مي برد.برگي سبز و درشت و زيبا به انتهاي شاخه محکم چسبيده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت مي کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ي خشکي که مي رسيد آن را از بيخ جدا مي کرد و با خود مي برد. وقي باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با ديدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بين شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين و چند بار خودش را تکاند تا اينکه به ناچار برگ با تمام مقاومتي که داشت از شاخه جدا شد و بر روي زمين افتاد باغبان در راه بازگشت وقتي چشمش به آن شاخه افتاد بي درنگ آن شاخه را از بيخ قطع کرد. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روي زمين افتاد .ناگهان صداي برگ را شنيد که مي گفت: اگر چه به خيالت زندگي ناچيزم در دست تو بود ولي همين خيال واهي پرده اي بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کني نشانه ي حياتت من بودم.
مدونين نشانه حيات ما خيلي چيزهايي است كه بنظر ما تاچيزند ولي وقتي از دستشون ميديم در واقع گوشه اي از حياتمون را نابود كرديم .
ظرفیت هارد دیسک با سرعت بسیار خوبی هر روز افزایش پیدا می کند، رم ها نیز این روزها از لحاظ افزایش سایز دارند هر روز بیشتر و بیشتر می شوند و به حد قابل قبولی می رسند و CPU ها نیز همینطور.
اما در این میان و با رشد قابل قبول سخت افزار از لحاظ حجم و سرعت، نرم افزار به کدام سو می رود. آیا این رشد به نفع توسعه دهندگان نرم افزار است یا نه؟ به نظر شخصی من این روند برای نرم افزار زیاد مفید نیست، این را می توان در نیازمندیهای سخت افزاری برای نصب نرم افزار بر روی سیستم هایتان مشاهده کنید، نیازمندیهای سخت افزاری از یک نسخه به نسخه بعدی تفاوتهای بسیار می کند ولی از لحاظ کارائی و خصوصیات جدید در نسخه جدید آیا تغییرات در این سطح است؟ اگر دنیای سخت افزار شتاب کمتری نسبت به وضعیت فعلی داشت آیا نرم افزارهای که توسعه داده می شد با نرم افزارهای موجود ا ز لحاظ کارائی و حجم تفاوتی بسیار می کرد؟ پاسخ من نه است، پاسخ شما چیست؟
شاید دیگر با وجود منابع بزرگ و زیاد، دیگر خبری از برنامه نویسان و توسعه دهندگان بزرگ نباشد، شاید دیگر تعریف الگوریتم های کارا تغییر کند و امکان دارد هر چیز دیگری تغییر کند. شاید روزی، محدودیتهای مانند محدودیت حافظه و منابع مانند روزهای اول دنیای نرم افزار فقط در حد یک افسانه باشد.
